تبليغاتX
تبــسم هـز ينـه نـدارد....امــا ارزش دارد>>>>اگه خوشت اومد نظر یادت نره

.::شعر-و-مطالب-::.

نسیم سحری


بـه کـدامـین گـناه

 

 

 روزگارمرگ انســــــــانيت است

 

 سينه دنيا زخوبيها تهي ســـــــــــت

 

 

زندگی گاهی چقدر بی رحمانه احساس زیبای من و تورا می سوزاند...

گاهی چقدر بی رحمانه فرزندی را از آغوش مادرش جدا می کند...

گاهی چقدر بی رحمانه کودکی هایمان را از ما می گیرد...

گاهی چقدر بی رحمانه کودک بازیگوش را به مرد و زنی

بزرگ و شکست خورده تبدیل می کند...

زندگی گاهی روزهای خوشش را در پس یک سختی بزرگ

پنهان می کند تا نتوانی با زور آن را به چنگ آوری...

گاهی خوشی هایش آنقدر کوتاه می شود

تا به تو بفهاند که روزها در گذر است

و خواهی رفت... و خواهیم رفت...

کودکان، این پرنده های کوچک زندگی،

را عاشقانه دوست داریم و لذت با آنها بودن

را همیشه احساس می کنیم. آنها شاید

تنها کسانی باشند که عشقشان پاک است،

مهرشان و لبخندهایشان صمیمی،

شاید تنها کسانی باشند که بی ادعا دوستمان

خواهند داشت و نگاهشان هرگز آلوده به

دوست نداشتن ها نیست...

 

 

 

     

باور کردنش سخت است که در دنیای ما بزرگترها

آدم هایی پیدا می شوند که این گل های

معصوم و دوست داشتنی را آلوده به روزهایی

می کنند که شاید هرگز بازگشتی برایش نباشد.

در این دنیا،کودکان، معصومانه قربانی می شوند

و باید تاوان روزهایی را پس بدهند که بزرگترها

عاجزند از پس دادن آن...

تا به حال شنیده اید که پدری برای خاطر یک مشت

اسکناس بی ارزش دختر بچه 4 ساله خود را بفروشد؟

آن هم برای سوء استفاده از جسم او؟

تا به حال شنیده اید که دختر معصوم 7 ساله را بفروشند

و برای فروش او بالای نامش بنویسند:

برای دوستداران سکس با کودکان!

کسی می داند که در این دنیا چه خبر است؟

کسی می داند که این همه نامردی و ریا برای چه اتفاق می افتد؟

کودکی که باید در آغوش گرم مادر باشد و با کودکی هایش کودکی کند،

کودکی که باید با بادبادک هایی که می سازد عاشقانه بازی کند

چرا باید به دست نا اهلانی بیفتد که روزهای زندگی اش را از او بگیرند

تا نان آور خانه باشد آن هم با چه کارهایی...باور کردنش سخت است

اما در همین نزدیکی ها، کودکانی خرید و فروش می شوند

و به آن سوی مرزها می روند تا در آغوش مردانی جا بگیرند

که هرگز از زندگی و انسانیت چیزی نمی دانند،

هرگز از کودکی چیزی نمی فهمند و هرگز دل نمی سوزانند

برای دختر بچه ای که دردآور می گرید...

دختر بچه چهار ساله چه می داند که دست سرنوشت

چه روزهای شومی را برایش ورق زده است، چه می داند

که تعارف یک شکلات او را به کجا خواهد برد؟

می دانم  که همان کودک شاید روزی بزرگترین بدی ها

را مرتکب شود! اما در آن صورت آیا کسی به گذشته شومش

نگاهی خواهد کرد؟

آیا کسی از او خواهد پرسید کودکی هایت را چگونه از دست دادی؟

هرگز از او نخواهند پرسید که دامان مادر و پدر را چگونه از کف دادی...

برای گفتن و نوشتن آنقدر حرف زیاد است که نمی دانم

از کجا و چگونه بنویسم اما بسنده می کنم به همین خطوط.

اما خدا می داند که این روزها چقدر  برایم دردناک است

و چقدر دیدن واقعیاتی که خیلی ها از آن  بی خبرند،

افکارم را مشوش ساخته است...

خودتان قضاوت کنید و ببینید؟!

آیا یک پدر و مادر حاضر به فروش کودک معصوم خود می شود؟

آن هم برای چنان منظوری؟

حال هر چقدر هم گرسنه باشند.

هر چقدر هم بیچارگی احاطه شان کرده باشد...

باور نمی کنم که هیچ راهی برای سیر کردن شکمشان نیست...

باور نمی کنم آنقدر ناتوان باشند از کار...

 همیشه راهی هست، همیشه...

چه کسی جوابگوی معصومیت از دست رفته

همه کودکانی

 می شود که نان آور خانه های محقر شده اند؟


با تشکر فراوان از دوست خوبم(ثــریــا قنبری) بخاطر

نوشتهایش و اجازه دادن از برداشت آن در وبلاگم

نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:6 توسط منـصــور |

زندگي، خاطره

 

 

 

 

 

 

 

      

 

درود بــر تمـامي شــما عـزيـزان

 ــــــــــــــــــــــ

اگر قرار باشـد مثلا  يک چشم يا عضوي

 ــــــــــــــــــــــ

 ديگر از بدن خودتان رااهـدا کنـيد

 ــــــــــــــــــــــ 

وبه فرض  پدر يا مادرتان

 ــــــــــــــــــــــ 

  هم احتياج به اين چشم داشته باشند

 ــــــــــــــــــــــ 

و از طرفي هم کسي را که ميشود گفـت

 ــــــــــــــــــــــ 

 عاشقش هستين شما ؟؟؟به کداميک اهدا ميکردين

 ــــــــــــــــــــــ 

اميدروارم هيچوقت در زندگي کسي چنين مشکلی پيش نيايد

 ــــــــــــــــــــــ 

خوشي و سلامتي روز افزون شما و خانواتان را

 ــــــــــــــــــــــ 

 از درگاه ايزد منعان آرزومنــدم

 

 

 

         

    

  

      

  

 

  

    زندگي، خاطره است.

 ...................

زندگي، يک خواب است.

 ...................

زندگي، خواب ِ يک خاطره است.

 ...................

زندگي، خاطره ي يک خواب است.

................... 

زندگي : يک سره گُل

................... 

يک سره آوازِ پرنده

................... 

زندگي : يک سره رنگ

................... 

يک سره نغمه ...

................... 

زندگي، يک زنِ زيباست

 ...................

که در اين روزِ بهاري

 ...................

زيرِ باران

................... 

بچّه اي را مي دهد شير.

 ...................

زندگي، بچّه اي است

 ...................

که در اين روزِ بهاري

 ...................

زيرِ باران

 ...................

     مي مَکد شير.

................... 

زندگي، سنجد و سير و سمنوست

 ...................

زندگي، سکّه وُ سيب و سبزه ست

................... 

زندگي، سُنبله ي نوروز است

................... 

بر سرِ سنّتي ِ سفره ي هفت سين.

................

زندگي، مزرعه ي آخرت است

 ...................

         شخم بايد زد ...

................... 

   بذر بايد کاشت ...

................... 

       نان بايد پخت ...

................... 

  زندگي را بايد

................... 

      مثلِ يک تکّهي نان

................... 

 بر سرِ سفره ي عشق

................... 

  تقسيم کنيم.

................... 

زندگي : يک " گل سرخ "

................... 

کارِ ما ديدنِ " رازِ گل سرخ "

................... 

زندگي : يک شاعر

................... 

     کارِ ما خواندن شعر :

................... 

   " لحظه ها را بايد شُست! "

................... 

   " جورِ ديگر بايد زيست "

................... 

زندگي، لحظه اي است

................... 

  که زمان مي ايستد

................... 

در مکاني ...

................... 

... بي نهايت ...

................... 

و در آنجا :

................... 

    حجم، خالي شده از لکّه ي وزن.

................... 

  ?زندگي :

................... 

   نقطه اي از يک خط است.

................... 

زندگي :

................... 

    رويشِ يک بشر است.

................... 

  زندگي :

................... 

ثانيه اي بيشتر از لحظه ي مرگ ...

................... 

زندگي :

................... 

... لحظه ي ديدارِ خداست.

................... 

زندگي را بايد

................... 

مثلِ يک خاطره زيست.

................... 

زندگي را

................... 

بايد زيست ...

................... 

بايد زيست ...

 

           

 

نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 3:51 توسط منـصــور |

گم شد گل اشك من
در دشت نگاه تو
آن وقت حضورت را
در خاطره فهميدم





Powered by WebGozar

صفحه نخست

پست الكترونيك

آرشيو وبلاگ

پرينت صفحه
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها



آرشيو يادداشت ها

فروردین 1387
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385


نويسندگان

منـصــور




موضوعات


لينك دوستان

Copyright © 2006 - Site bus: منـصــور & Designer: KiYaNoOsH AnSaRi
بهترین وبلاگ ایرونی