تبليغاتX
تبــسم هـز ينـه نـدارد....امــا ارزش دارد>>>>اگه خوشت اومد نظر یادت نره

.::شعر-و-مطالب-::.

نسیم سحری


آری بـــاید رفـــت...

 

 

 

 

 

 

 

يکنفر مي آيد ديگري ميرود و چرخهء

ـــــــــــــــــــ

 آمد و رفت تکرار و تکرار ميشود

ــــــــــــــــ

آري بايد رفت

و آري بايد دل نداد

ـــــــــــــــــ 

و اين شايد قانوني است که فراموشي و

 

 شايد ترس از جاودانگي آن را وضع کرده

 

بايد مسافر بود و سفر کرد

 

و هجرت را تکرار و تکرار و تکرار کرد....

 

داستان آمد و رفت که شايد اسمش زندگي است

 

 را دوره کرد ، آموخت و ياد داد

 ـــــــــــــــــــــــــ

آه از اين قانون ..................آه از اين داستان

 ـــــــــــــــــــــــ

هيچ کس نمي ماند

هيچ کس نمي خواند

ـــــــــــــــــــــــــ 

 و هيچ کس جاودانگي را ارمغان ندارد

 

مي دانم که رفتن دليل نبودن نيست

 

  اما کاش همه بدانند ... کاش همه بخوانند

 

کاش تو هم بداني و بخواني

 

 کاش او هم ........

 ــــــــــــــــــــــ

 بايد نوشت

ـــــــــــــــــــــــ

 بايد نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد

ـــــــــــــــــــــــــــــ 

ميدانم فاصلهء ما زياد شده

 

  اما نميدانم تو دور شده اي يا من

 

تو سفر کردي يا من جا ماندم

 

 تو تکرار کردي يا من .......

ــــــــــــــــــــــ 

 ولي کاش !!

ـــــــــــــــــــــ 

 ولي کاش آينه اي داشتي

 

و ميديدي کسي در پشت منظر

 

 نگاهت هم آغوش خاک گشته

 

و لحظه لحظهء خاطرات بودنت را در اين

 

 فاصله ها ميگذارد تا به تو نزديک تر شود ......

 

کاش ميدانستي که کسي آمار قدمهايت را دارد....

ــــــــــــــــــــــــــ 

 قانون ......

ــــــــــــــ

 من به قانون شکني محکومم...و تبعيدبه مجازم

 

نفرين به دادگاه تو .... نفرين به دادگاه من

 

 چه بيهوده است انتظار ديروز را در فردا کشيدن...

 ــــــــــــــــــــــــــــ

 

 بودن من درد نيست

 

 من از بيهوده بودن سخت دلگيرم........

 

  

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 4:9 توسط منـصــور |

بــا تـــو در اوج

 

                                 

 

 

             

با تو در اوج نفسهاي عميق ...

**********************

 

با تو هر ثانيه يک پيوند است ...

**********************

 

       بي تو اين شهر ز غم لبريز است ...   

**********************

 

   بي تو اين شهر غروبش ابديست ...

**********************

                                          

                                                     

          

  

با تو در اوج نفسهاي عميق ...

 

 

با تو در اوج تلاطم چون موج ...

 

 

با تو در حسرت يک بي خوابي ...

 

 

با تو در مرز خروشان عبور از ماتم ...

 

 

با تو در هر ديدار ، لذتي بي پايان ...

 

 

با تو در شهر چراغان شده از نور شهاب ...

 

 

با تو در شعله عشقي سوزان ...

 

 

با تو در قبله آمال شعف ...

 

 

با تو در وادي افسون و شفا ...

 

 

با تو همراه نسيم سحري ...

 

 

با تو در معجزه عشق شناور ...

 

 

با تو در روح حقيقت جاري ...

 

 

با تو در چشمه ايمان و يقين ...

 

 

با تو در سبزترين حس شريف بشري ...

 

 

با تو در ژرف ترين لحظه آغاز سکوت ...

 

 

با تو در رقص عروسکها گم ...

 

 

با تو در خلسه اشعار غزل گونه يک بي تابي ...

 

 

با تو در حسرت پايان زمان ...

 

 

با تو در شور وصالي ابدي ...

 

 

با تو هر ثانيه يک پيوند است ...

 

 

 

  

 

  

بي تو اين شهر ز غم لبريز است ...   

 

 

بي تو اين شهر غروبش ابديست ...

 

 

بي تو دريا ز تلاطم خالي است ...

 

 

بي تو کشتي ز تحرک عاريست ...

 

 

بي تو ساحل بنظر گردابست ...

 

 

بي تو لغزيدن آرام بر آب ...

 

 

چون فرو رفتن در مرداب است ...

 

 

بي تو تابيدن مهتاب ملال انگيز است ...

 

 

بي تو باريدن باران هراس انگيز است ...

 

 

بي تو من رهرو سر گردانم ...

 

 

بي تو در جمع شدن تنهاييست ...

 

 

بي تو اين شهر پر از زندان است ...

 

 

بي تو اين شهر دهي ويران است ...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:55 توسط منـصــور |

آســمان آبـــی

 

 آسمان آبي ....

 گونه هاي خيس .....

  حرف هاي نگفته ............

و زمان که گذشت / ــــــــــــــــــ پايان

 

 

 

 

    

 

 

اگه بري دق مي کنم مثلِ گلا پرپر مي شم

ستاره ها کم نور مي شن مرگ گلا نزديک مي شن

  

اگه بري خوبي ها هم پر مب کشن

عشق و محبت باهات همسفر مي شن

  

اگه بري غصه امونم نمي ده

آسمون دلش واسم مي سوزه و ابري مي شه

  

اگه بري کتاب عشق بسته مي شه

روزا تاريک و مثلِ شب مي شه

  

اگه بري روياهامون بسته مي شه

دلخوشيها و اون روزا تيره مي شه

  

اگه بري اين آخر زندگيه

آخر عشق خدا و اول بي کسيه

  

اگه بري قناري ها ساکت مي شن

عاشقا غمگين و بي صدا مي شن

  

عاشقم، دست خدا نمي دمت

دوستت دارم، من که رهات نمي کنم

 

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 4:37 توسط منـصــور |

گم شد گل اشك من
در دشت نگاه تو
آن وقت حضورت را
در خاطره فهميدم





Powered by WebGozar

صفحه نخست

پست الكترونيك

آرشيو وبلاگ

پرينت صفحه
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها



آرشيو يادداشت ها

فروردین 1387
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385


نويسندگان

منـصــور




موضوعات


لينك دوستان

Copyright © 2006 - Site bus: منـصــور & Designer: KiYaNoOsH AnSaRi
بهترین وبلاگ ایرونی